به همه ی برگ ها می سپارمت...
وقتي بوسه هايت
طعم قهوه را
به سايه ي خسته ي من رج مي زنند
مي ماند رد پاي كهنه اجاق مادر بزرگ
كه روي زرد ترين برگ قالي جا مانده
شاهد ما همان پرنده ي خشك تاقچه است
كه بر شاخه اي بي جان آواز بودن سر مي دهد
تا ثابت شود
ما از بطن قهوه و قالي
به جاري ترين صداي بي بازگشت رسيده ايم
صدايي آميخته به حادثه و رنگ
در انعكاس افق و آينه...
اينجا
در تخیل بهشت بازوانت
تلخ مي گريد ديوار
بر قاب آن عكس قديمي که
در بذر افشاني فاخته و سايه ي اقاقيا
با یادت ملودي تازه اي مي سرود
چيزي به غروب سفيد اتاق نمانده
اگر میروی برو
اما یادت باشد من هنوز وفادارم
به آخرين حرف نگفته ات.
۲)
تا باريدن ابر
مي سپارمت به همه ي اشكها
روزي كه بيايي
برايت
فرشي از شبنم سبز می گسترانم
تا باور كنم
آفتاب ماندني ست
نمي دانم
سايه اي كوتاه
براي درك تابش نور كافيست؟
آيا آخرين برگ پاييز
لباسي براي دلتنگيهاي درخت میدوزد؟
۳)
نشسته ام در ايواني سفيد
روزنامه اي در دستان تو
باز شومي اين شب چنگ مي زند بر دلم
تا ناپديد شوم ميان مه
خاطره اي ندارم
در تو زندگي كردم
حالا ديگر
لحظهها هم ژنده پوش مي شوند
مي روم
تا زير آخرين برگ سرخ
نفسي تازه كنم
تو هم
كمي به باران بينديش.
۴)
حيف
هزار سال دير رسيدي
حالا شاخه ي درخت شده ام
ديگر هيچ پرنده اي
در دستهايم لانه نمي سازد
فرقي نمي كند كه آسمان
سياه باشد يا خاكستري
براي جوانه زدنم
كافيست كمي نور بتابی
تا همه جا
بوي خدا بپيچد
بوي
نجابت
يك واژه ي تازه.
هنوز نامه ات در دستانم نشسته
در اين صبح نوازشگر
كه نارون ساده دل
نگاه سبزش را
زلال تر از هميشه مي شويد
تو نوشته اي
بمان و با نسيم غروب
بر شن زارهاي كبود بوز
تا فرداي دنباله دارمان
در لابلاي گيسوان آفتاب
سروده شود
تو از آن سوي ستاره ي قطبي
نامه ي خيست را نوشتي
تا من در اين سحرگاه غريب
بوسه بر پيشاني ماه زنم
نمي دانم چرا؟
در اين يكشنبه ي اهورايي
ميان نامه ي تو و دست هاي من
جاي سطري نخوانده هنوز باقيست!
آدم ها روياهايي دارند
چون زمزمه هاي رود بر چهرهی زمین
من نشاني ام را بر ديوار خاطرات خواهم کند
جايي کنار ليلي و زليخا
آنسوي هزاره ها
قصهی من جان خواهد گرفت
جاری مثل رفتن...
در آسمان شب
شهرزاد
هزارو يك شبي تازه مي زاید
بر زمینی که سر میبُرند
مي خواهم بتابم
نمردن را
چون ماه
كه هميشه مي تابد.
در دستهاي تو
وقتي مي بارد از نگاهم
هويتي بي غبار
دلتنگ مي شود نوازشت
بر گوشه ي پلك هاي بي هوس
و من در شوري نفسهايت
باز هم مي ميرم
آنگاه در خواب دوباره ميبينم
نگاه مهاجر درختان را
تا وقتي
دختر همه مادران زمين شوم
و ببينم
پرنده اي
شكل گرفته
در تبسم زلالت.
